یک شنبه 29 اردیبهشت 1387 | Sunday May, 18 2008     



تورا فرا مي‌خوانم، صدايت مي‌زنم!

گوش كن، من ازدوردست‌ها ، يا نه ازهمين نزديكي ، ازقلبم تو را فرامي‌خوانم ، مي خواهم، نه، مي خواهيم ترانه هاي كهن سرزمين ديرپايمان را، سرزمين هميشه سبزمان، سرزمين مادري مان رابا هم بخوانيم. 

گوش كن، چه صدايي است كه ما را مي خواند؟

                                    من، تو، او وما

مگرجزاين است كه اين سرزمين اهورايي با من، تو، او وبا ما بهارمي‌شود.

تورا به بهارستان قلبم دعوت مي‌كنم.

خسته اي، مي دانم. زخم بر تن درگوشه‌اي نشسته‌اي، مي‌دانم. اما مگرما بهاررا تجربه نكرده‌ايم؟ مگررنگ سبزش را با هم بردروديوارشهرمان، ديارمان، سرزمين مادري‌مان نقاشي نكرده‌‌ايم؟ 

زنگارگرفت؟ خاكسترشد؟ چه باك، چه غم! 

مي‌زداييم همه زنگارها را. پاك مي‌كنيم همه خاكستري‌ها را. مي‌توانيم؛ اگردست هايمان را به هم بسپاريم، اگرگرماي دست هايمان را با هم تقسيم كنيم. من از بهارستان ايران، من از دياردليران تورا فرا مي‌خوانم. 

گوش كن، صدايي مي‌آيد؛ ازخروش رودها، نجواي برگ درختان ورويش سبز جوانه‌ها.

گوش كن،صدا آشناست، صدا سبزاست، صدا صداي با هم بودن است؛ براي خواستن، براي توانستن. 

ما مي توانيم 

گوش كن، بيا باهم باشيم اين بهاراست كه تورا صدا مي زند، ما را وتورا به ميهماني مي‌خواند، به ميهماني

امروز، فردا وفرداها 

گوش كن! اين صداي سبز سرزمين مادري ماست

               اينجا ايران است

با من، تو، او وبراي ما ايران است

  نام
  نام خانوادگی
13   *سال تولد
  *مدرک تحصیلی
  شغل
  تلفن ثابت
  تلفن همراه
  پست الکترونیکی
  *استان محل سکونت
  شهرستان محل سکونت
  توضیحات